بازگشت همه به سوی خداست...
برای شادی روح خاله مامانم و همه اموات صلوات.
به یاد او
بعد یک عمر مشقت
دل دریایی او
میل طوفان داشت سر طغیان داشت
روزها تلخ و ملال انگیز گذشت
میرسید روز به ماه ماه به سال
و زمان با سرعت می گذشت
یک طلوع دیگر یک غروب دیگر
خسته بود و پر آه
با خود میگفت: هیچکس حال مرا می داند؟؟؟
هیچکس از دل زار من دلخسته
خبری می گیرد؟؟؟
هر کسی می آید داستانی دارد
حرفی از شادی و اندوه و ملال
هرکسی می آیدقصه از شادی و غمهای خودش می گوید
لحظه ای بعد سبکبال و رها می گذرد
باز روز دگری می آید
باخودش میگوید
که کسی از دل من خبری می گیرد
تا که لب به سخن باز کنم
قصه تلخ خود آغاز کنم
و بگویم به همه که دلم می خواهد
ختم این زندگی سخت کنم
همزمان با سفر چلچله ها کوچ کنم
زخم سربسته ی دل باز کنم
از کنار همه پرواز کنم؟
لب من سوخته از آتش پی در پی آه
مانده بود در پایان راه
و آن روز فرا رسیدو پروازت آغاز شد
ودگر جای تو خالیست ولی مهر تو تا ابد باقیست
چون شمع بسوزد دلمان از درد فراقت
هرگز نشود خاطرمان از یادت فراموش
روحت شاد
آغاز سفرت ١٠/١٢/٩١


بازگشت همه به سوی خداست... 
